30
رخسـارۀ دلبـر
رخسـارۀ دلبـر
پرده از رخسارهاش افکند و دل را شاد کرد
عشق را در جان من با غمزهای ایجاد کرد.
دیده تا شد غرقۀ دریایی از لبخند او
دل از آن، بیاختیار از عمق جان فریاد کرد.
دل چو فرهاد آمد از هنگامۀ دیدار یار
آندم آن شیرین، نمیدانی چه با فرهاد کرد.
تا فروشویَـد زِ جانم سایۀ اغیار را
بر بلایم مبتلا از روی مهر و داد کرد.
در حیاتم جنّتی از آتش عشق آفرید
جلوههایش هم مرا تا آسمان ارشاد کرد.
جور راهش را خریدار آمدم با اشتیاق
تا دل شیدایم از عهد « اَلَست َ»ش یاد کرد.
سینهام عمری چراگاه خیالی خام بود
عشق او این سینه را آیینـۀ اَوراد کرد.
پند پندارم دگر در من نمیگیرد که عشق
خانۀ دل را خراب و دیده را آباد کرد.
سایۀ اوصاف آن شـه، مأمنی شد بهر دل
اشک شوقم دیده را از دست غم آزاد کرد.
گر نمیبود عشق او ؛ شیرین و لیلایی نبود
دلبران را شکّرین لـب، شهد آن قنّـاد کرد.
آدمی بیعشق او ، بر بوتـۀ ذلّـت نشست
این جفا را فتنۀ زور و زر و اولاد کرد.
بینصیب از عشق او جانی نمیماند مگر
آنکه او را شاه غم با فوت شهوت باد کرد.
هرکه را ابلیس دون آغشتۀ رنگی نمود
جان او را درحقیقت بهر غم داماد کرد.
آشنا با عمق شادی عشق کرد « اِلیـار» را
خطبهای تا بهر او در نفیِ غـم، ایراد کرد.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.