راز سخن

34

شور عشـق

شور عشـق
تا سرم شور تو آمد ؛ پـرِ اوهام شکست قفس جان مرا ، پیکره و بام شکست. چشم فتّـانۀ دنیا به رهم دامی بود سر راهم ، نظرِ مهر تو این دام شکست. تا برآمد مـهِ رویت ، دو جهان روشن شد صولت گرگ شب و تیرگی شام شکست. گل‌رخان، مستِ میِ ‌نـاز و تفاخر بودند زِ گل روی تو هر سرو گل‌اندام شکست. پُـر زِ خون بود دلم ، از غم بیهودۀ روز قدحی از مِـیِ نابـت ، غـم ایّام شکست. سال‌ها لانـۀ دل بود مرا ، بوتـۀ غـم مقدمت ای صنم! این بوتـه ، سرانجام شکست. جام چرکین هوس، در کف آمالم بود پاسخ گرم سلامم به کف ، این جام شکست. بی‌تـو فرعون جهان، سلطه‌گرِ جانـم بود شـهِ مِصـرم چو شدی، هیبت اهرام شکست. آشنا تا دل من با یَــمِ بی‌رنگی شد در دلم جاذبـۀ دولتِ گِـل‌فام شکست. سایۀ عشق تو مأمن شد و دستی ز قضا هجمـۀ پُـر شررِ لشکر آلام شکست. دردی از بوسۀ ابلیس مرا در سر بود به اشارات لبت در سرم این سام شکست. سـن‌سن انسانین اوجالـدان آدینی گـؤی‌لـرده هرکه شد غافل از این نکته، در او نام شکست. بعد از این غیرِ تـو ، پایی نگذارد در دل به قدومت دل من، غیر تو را گام شکست. وصف یـار از قلمی پختـه درآتش، آید اندر این ره ، قلـم مدّعی خام شکست. خیمه زد در دل عرفان، غزلت ای« اِلیـار»! تــا ! نگویی غزلـم هیبت خیّام شکست. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.