راز سخن

7

گل‌چهـره

گل‌چهـره
گل‌چهره‌ای بیامد و رویی نمود و رفت از ما دلی به شیوۀ یغما ربود و رفت. پا را به کوی دولت دل‌دادگان کشید جان را به سنگ محنت هجران بسود و رفت. از ابتدای بی‌حدِ دوران، قدم گشود از بوستان عشق، چه دل‌ها درود و رفت. تا آسمان هفتم از این تنگ‌نای خاک دروازه‌ای بسان فلق برگشود و رفت. آهنگ جان‌فزا ، دو جهان را فرا گرفت تا زخمه زد چو زُهره به گیسوی عود و رفت. دل‌داده ،گوش جان بسپارد به نغمه‌ای کان مه به عشوه آمد و آن را سرود و رفت. در این سرای کهنه، ای « اِلیـار»! این صنم هر مرد عشق را به رهی آزمود و رفت. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.