8
ای شیریـندهـن
ای شیریـندهـن
نامت ای شیریندهن! شیریندهانم میکند
ناوک چشم تو هردم ، قصد جانم میکند.
میستاند یک دل و صد جان به جایش مینهد
ناز شیرینت که در پیری، جوانم میکند.
نور ماهت میدرد تا پردۀ اوهام را
فارغ از هر سایهای، روشن روانم میکند.
بوی مهرت، ای گلـم! هرجا که دامن میکشی
در پیات چون کودکی بیدل، دوانم میکند.
لذت جور تو هم در مسلخ دلدادگی
بی نیاز از ناز و مهر این و آنم میکند.
جلوۀ حسنت که عالمگیر و عاشق پرور است
غرقه اندر حیرت و کوتهزبانم میکند.
من چو مجنونم، تویی لیلای بیهمتای من
داغ عشقت لایق هفتآسمانم میکند.
مدّعی کی داند ای « اِلیـارِ» عاشق! درجهان
آنچه را با من، مـه ابروکمانم میکند.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.