3
مرغ خیـال
مرغ خیـال
هرشب این مرغ خیالم دل به طوفان میزند
بهـر دیدارش سری بر کوی جانان میزند.
با امید آنکه دلبر پرده بگشاید بر او
حلقه بر در، مشت بر دیوار ایوان میزند.
در پی خالت خیالم دلبـرا چون قطرهای
خویش را بی وقفه بر دریای عمّان میزند.
گوئیا پر میزند درحلقۀ سیمرغِ عشق
حرفها چون از دل و احوال مرغان میزند.
گـه بسان هدهدی از وادی بلقیسِ غم
دم ز اخباری خوش از بهر سلیمان میزند.
زان که جانم لانهای تنگ است بر مرغ خیال
در هوای عشق پَـر، بر بام ایمان میزند.
عهد میبندد گهی با من که غمخـوارم شود
چون هوایی میشود در زیر پیمان میزند.
گر تمنّـایت دلا ! قربان شود درکوی عشق
دستت آنگه سنگ بر آمال شیطان میزند.
دل نشد « اِلیـار»! اگر رویینتن اندر آب عشق
غم به گستاخی بر او پیوسته سوهان میزند.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.