راز سخن

4

شاهـا !

شاهـا !
غیر از تو شاها من شهـی دیگر نمی‌دانم جز ماه رویت من مهـی دیگر نمی‌دانم. دلکش‌تر از چاه زنخدان تو ای جانان ! در ملک شیدایی، چهـی دیگر نمی‌دانم. راه تو را دیدم پر از خورشید جان افروز روشن‌تر از این ره ، رهـی دیگر نمی‌دانم. راهم ده ای دلبر به دیدارت دل آرایم چون خوش‌تر از آن دَم ، گهـی دیگر نمی‌دانم. بـه‌بـه بزن بر چه‌چهِ این بلبل شیدا شیرین‌تر از آن، بَـه‌بهـی دیگر نمی‌دانم. هرکس که شد دل‌بستـه، جز بر دولتی باقی ابلـه‌تر از او، ابلهـی دیگر نمی‌دانم. روی آور ای« اِلیـار» بر درگاه این مولا بالاتر از آن، درگهـی دیگر نمی‌دانم. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.