راز سخن

2

درکویـر فراق

درکویـر فراق
مرا چو بوم جدایی به بام دل بنشست عنان جان مرا بر درخت غصّه ببست. به چوب معصیتی اندر این کویر فراق غباری از غم فرقت، مرا به سینه نشست. به نزد دلبرم آخر صبور و خوش بودم سبوی صبر مرا غم به سنگ فتنه شکست. سحرگهی صنم گل‌عذار دولت عشق کمان کشید و دلم را به تیر غمزه بخست. دلم ز غمزۀ دلبـر، هوای تازه گرفت به بال شوق وصالش زِ بند فتنه برست. دلا به هوش! که در جای جایِ دیـر فنـا کمندی از غم دنیای تنگ شب‌زده هست. اگر چه عشوه گری‌ها کند زمانـه، ولی تو جز خدای یک و لایزال را مپرست. هرآن که گوشۀ دامان عشق را بگرفت ز دست و پای دلش آن کمند غم بگسست. بدون عشق و بصیرت در این جهان ای دل چگونه می‌شود از دام این زمانه بجَست برای فتح نشاط جهانِ جـان « اِلیـار»! بگیر پرچم بی‌رنگ عشق را تو به دست ..

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.