راز سخن

برق حسرت

یادش آرام دل دیوانه برد

یادش آرام دل دیوانه برد
دلبرانه آمد و جانانه برد
خواب دیدم که با زنجیر عشق
دوشم از محراب تا میخانه برد
پای در ماتم سرای دل گذاشت
عبرت بسیار از این ویرانه برد
داستان وصل را آغاز کرد
تا دیار قصه و افسانه برد
دست تقوای مرا بشکسته دید
اندک اندک تا لب پیمانه برد
بوسه ام را با لب زیبا فشرد
برق حسرت تا دل بیگانه برد
داستان کودکان شد شعر من
نام احمد بر در هر خانه برد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.