راز سخن

خاطرۀ وصل

هنوز خاطرۀ وصل توست در گوشم

هنوز خاطرۀ وصل توست در گوشم
تو را به هر چه پرستی مکن فراموشم
سکوت دلکش من هم ز یاد صحبت تو
چنان خوش است که تا روز مرگ خاموشم
چو شمع در شب رویای خویش می سوزم
چو اشک بر سر سودای خویش می جوشم
اگر چه با تو حرام است شکوه ، می گویم
اگر چه بی تو حرام است باده می نوشم
به غم بگو که ز آغوش من گریز کند
نثار مقدم عشق کسیست آغوشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.