راز سخن

شمارهٔ ۱۴۷

شاهی تو و، شاهان جهان همچو غلامان

شاهی تو و، شاهان جهان همچو غلامان
بوسند غلامان تو را، گوشهٔ دامان
نالان من و، در زمزمه مرغان چمن گرد
گریان من و، در قهقهه کبکان خرامان!
خوش آنکه به هم درد دل خود بشماریم
در سایهٔ دیوار من و، بر لب بام آن
گفتی: چه کنی چون ز میان تیغ برآرم؟!
جز شکر چه آید ز من بی‌سر و سامان؟!
آذر، ز نکویان طمع مهر و وفا داشت
غافل که عَلَی‌الْعاشِق هٰذانِ حَرامان!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.