راز سخن

شمارهٔ ۱۴۶

دی، رشته‌ای به گردنم آن شاه مهوشان

دی، رشته‌ای به گردنم آن شاه مهوشان
افگند و برد چون سگم از پی کشان‌کشان
حسرت برد رقیب به وصلم، خدای را
یک جرعه زان میم که چشاندی به وی چشان
راهم به دیر و کعبه فتاد و نیافتم
جز دل، ز جای دیگر از آن بی‌نشان نشان
غلتان به خاک و خون من و، آن سرو خوش‌خرام
رقصان میان لاله و گل است مست و سرخوشان
آذر در آستان وفا جان‌فشان و، یار
از وی به ناز می‌گذرد، آستین‌فشان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.