راز سخن

شمارهٔ ۱۴۸

گدایان را، هوای بزم سلطانی و، سلطانان

گدایان را، هوای بزم سلطانی و، سلطانان
نشانده بر در دولت سرا، بی‌رحم دربانان!
نشسته جان‌فشانان بر سر راهش من و، ترسم
که از من بگذرد با غیر، بر من دامن‌افشانان
مرا عهدی است با خوبان، بسی محکم؛ چه سود اما
سر و کارم کنون افتاده با این سست‌پیمانان!
زنند اهل ریا بر میگساران طعن و، در محشر
شوند آلوده‌دامانان، جدا از پاکدامانان
دهندش اهل دیر و کعبه پند و، بی‌تو آذر را
نه ذوق الفت اینان، نه شوق صحبت آنان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.