راز سخن

غزل شماره ۳۲

ساعت که صفر می شود از راه می رسد

ساعت که صفر می شود از راه می رسد
با قامتی خمیده و کوتاه می رسد
نِخوت دوباره سینه جمشید می دَرَد
ضحّاک در مدیحه افواه می رسد
یک چشم گرم باده و یک چشم هم هوس
بنشسته بر سریرِ شهنشاه می رسد
مست است و لاف جلوه مهتاب میزند
شاید که ماه نخشبش از چاه می رسد
جهل آتشی به خرمن افکار می شود
چون رعد می خروشد و جانکاه می رسد
روزش ملخ به چهره خورشید می پرد
شامش هجوم آبله تا ماه می رسد
بیگاه می رود ره خود را شکیب اگر
رهزن همیشه راس بزنگاه می رسد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.