راز سخن

غزل شماره ۳۳

از اعتصاب از بند خود امشب خطابش می کنم

از اعتصاب از بند خود امشب خطابش می کنم
گر آب و نان از غیر او باشد جوابش میکنم
فرمود اگر هم تشنه لب تا پای ایوانش روم
تنها سبویم را پر از مشتی سرابش می کنم
هرگز خراسانم مجو چنگیزِ چشمانم مجو
آبادِ نیشابور اگر بینم خرابش میکنم
شبها که می بوسد یکی دلداده در رویای خود
تا بوسه بستانم از او من قصد خوابش می کنم
پرسد که نامم را چرا هر دم به اب می آوری
گویم گلو را تازه با جامی شرابش می کنم
در سینه دارم ماه دی، شیراز جان افروز وی
این سینه سردابی پر از صهبای نابش می کنم
با طعنه می پرسد شکیب از جان خود هم بگذری؟
می داند اندر پای او ارزان حسابش می کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.