راز سخن

غزل شماره ۲۷

ما را اگر مَدیحهٔ بسیار بر لب است

ما را اگر مَدیحهٔ بسیار بر لب است
گاهی ریا زِ ساکنِ دربار‌، اوجب است
چَشمَم به پیچ و تابِ تَمَنّا همی بَرَد
دستم زِ رَگ به گَردَنَش اِنگار اَقرب است
در گفتگو اگرچه سلام است و سرخوشی
ما را طَمَع به بَسترِ تب دار اَغلب است
با بی خبر چه فایده اِنشای حُسنِ او
وصفش چنان عجیب و تماشایش اَعجَب است
داغ است کارِ او زِ تَقَلّای داغِ ما
گویا طَبیبِ حاذِقَش این بار در تَب است
او را اگر چه چرخِ بُلند است، بختِ ما
در آسمانِ هفتمِ دلدار، کوکب است
هر عصر رختِ تازه به تن کرده ایم اگر
در نزدِ او شکیب، شرفیابِ هر شب است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.