راز سخن

غزل شماره ۷

ز شوقِ وصل اگر چاره جز شتاب نبود

ز شوقِ وصل اگر چاره جز شتاب نبود
به جز هوای تو میراثم از شباب نبود
حریصِ بوسه نقدیم تا ببخشایی
اگر سلامِ تو را فرصتِ جواب نبود
سپاس دارَمَت ای شاهِ بنده پرورِ من
وصالِ حورِ تو را حاجتِ ثواب نبود
نگار باده فروشی که وقت پیمودن
کریم بود و در اندیشه حساب نبود
به پاس صبر گر آیینه دار چشم تو ام
سزای بهتر از این خَمرِ بی شراب نبود
بر آسمانِ تو نایَد جز اخترانِ سعید
به مُلکِ حُسنِ تو یک خانه خراب نبود
شکیب و طبع زلالش رهین دولت دوست
که جز به نام تو اش نامه در کتاب نبود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.