غزل شماره ۸
هر که را چرخِ فَلک دست زِ درمان می شُست
هر که را چرخِ فَلک دست زِ درمان می شُست
آن پری زاده اش از چشمهٔ حیوان می شست
آب از کوزهٔ امّید بر ایوان می ریخت
دست از توبهٔ تزویر فراوان می شست
بخت بر کنگرهٔ کاخِ سلیمان می بست
خاک را از قدمِ هاتفِ یزدان می شست
زُهد را از مَدَدِ وسوسه درمان می کرد
ننگ را در شرفِ میکده دامان می شست
هوش بودش که شکایات زِ نادان می کرد
لطف بودش که مکافات به احسان می شست
حُسن را جلوه در آیینهٔ جانان می دید
موی را طُرّه در اندیشهٔ مهمان می شست
باز احوالِ شکیب از همه پنهان می خواست
باز هم نامِ خود از اوّلِ دیوان می شست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.