راز سخن

غزل شماره ۶

نرم دستی، شاهدی، نازک قبا شوخی که مست

نرم دستی، شاهدی، نازک قبا شوخی که مست
ساق عریان می نمود آنگه که بر بالا نشست
گفت زنهارت دهم گر چاره نندیشیده ای
شیشه خوشنامی ات با سنگِ رسوایی شکست
دوش رفتی بی خطر، باز از چه اینجا آمدی؟
رند را هوش است و ناید سوی آن دامی که رست
گفتم عیب از ما مگیر ای قطب میخواران شهر
راه باید بر مسیر خانه خَمّار بست
تا مرا دست است و تا بر پاست این تر دامنی
دست بر دامانِ تو گر باز هم می داد دست
گفت گفتی حال ما، تا چرخ گردون را بقاست
طبع گرم نازداران را هوس بسیار هست
کار آسان می شود گر منزلی سازد شکیب
در پناه شهریار شادنوش می پرست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.