راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

در کمینگاه اهریمن

نه گر از شور فریادم غریوی در زمین اُفتدچه سود از ناله‌ام گر لرزه در چرخ برین اُفتد
نه گِرد خویشتن گردد، نه بر خورشید گردون‌گرداگر یک‌ذره از بار غم دل بر زمین اُفتد
من آن‌پروردهٔ دردم که بی‌دردی است مرگ منخوشا گر بار غم بر دوش ِ جانم بیش از این اُفتد
بدین نوبت که اهریمن به نام پاک یزدان زدشگفتا، گر نه صدها رخنه در ارکان دین اُفتد
خدای آسمان‌ها را چه فخر، ار در زمین اوشیاطین را به کف سررشتهٔ حبل‌المتین اُفتد
نگردد همچو زنبور عسل شهد‌آفرین هرگزمگس صدبار اگر در مرتبان انگبین اُفتد
درود آتشینم را به قربانگاه مردان برگذارت ای صبا گر جانب کابل‌زمین اُفتد
در آن‌گلشن که هر نخلش مسیحای دگر بودیکنون در هر قدم اهریمنت اندر کمین اُفتد
در آن‌جا کز شمیم گل نسیمش سرگران بودیکنون از هر طرف خمپاره‌های آتشین اُفتد
ز «بالای حصار» و بارهٔ «دارالامان» هر شبپیاپی دست و پا و سینه و سر بر زمین اُفتد
زنان را در ملای عام بر شلاق می‌بندندچنان کز هول آن از رحم هر مادر جنین اُفتد
اگر حال زن افغان به شهر اندر چنین باشدکه می‌داند، چه‌ها بر دختر صحراگزین اُفتد
که می‌داند که فردا باز «بمب» آتش‌افروزیبه جای نان به دامان گدای ره‌نشین اُفتد
که می‌داند که فردا باز جلادان «پنجابی»به نام «طالب افغان» به جان ِ آن و این اُفتد
که فرداهای دیگر باز، مردانی «نجیب »آسابه دست قاتلان ناجوانمردی چنین اُفتد
که صدها داغ ننگ دیگر انسانیت سوزیاز این‌اعمال شوم اسلامیت را بر جبین اُفتد
اگر این است آن جنت که «طالب» در زمین سازدبه صد دوزخ عذاب حق«امیر‌المومنین » اُفتد
هزاران«بولهب» این‌اهرمن زیر قبا داردمبادا «خرقهٔ احمد» به دست این‌لعین اُفتد
اگر باری بیفتد پرده از اعمال ننگینشز وحشت خامه از دست کرام‌الکاتبین اُفتد
نه ملا ماند و نی «طالب» و اعیان و انصارشاگر این‌چامه باری در کف روح‌الامین اُفتد

روتنبورگ «هوم» آلمان ١٠ اکتبر ١۹۹٦ میلادی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.