راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

دُزد مینا

آن‌که با نیم نظر دل ز بر ما ببردکاش با نیم دگر پی به تمنا ببرد
پنجهٔ عشق چو مجنون به گریبان من استزود باشد که مرا نیز به صحرا ببرد
غیر جام لب میگون تو، آن هم به خیالهیچ ساغر نکشیدیم که سودا ببرد
شب که یادت رود از خلوت جان، دل به کفشهمچو شمعی است که مریم ز کلیسا ببرد
رنگ از چهرهٔ خورشید جهان‌تاب پردزهره گر نام تو در بزم ثریا ببرد
گر خیالت ز دل و دیدهٔ زاهد گذردحاصل زهد دو‌چل‌ساله به یغما ببرد
در ره عشق تو از کس نهراسم که به دهرنیست مردی که نهیبش دلم از جا ببرد
زاهد شهر زند طعنه به مستان و خودشخرقه بر دوش پی دزدی مینا ببرد
نیست ممکن که به تهمتگری آلوده شودعشق کز دامن دل داغ هوس‌ها ببرد
دل «بارق» که به مهر تو گران‌بارِ وفاستکشتیی نیست که هر موج سبک‌پا ببرد

کابل ۲۵/۳/۱۳۴۱

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.