راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

زندگی

این‌جهان بحر موج‌خیز و در آنزندگی زورقی است بشکسته
ناخدایش ز دست داده عنانبادبانش به تار جان بسته

بر سرش پرچم سیاه و سپید

بادها می‌وزند سرکش و تندموج‌ها می‌رسند مست و مهیب
گه زمین‌سای و گه فلک‌پیمایمدّ و جزرش ز بس فراز و نشیب

داشت رنگی اگر حیات، پرید

غم توفان و بیم حادثه نیستکه دلم را نموده یأس‌اندود
تا در اندیشهٔ نجات تپیددید در پیچ و تاب موج نبود

پر کاهی ز ساحل امّید

تا نجات ابد نصیب شود جز غم تن؛ به فکر جان که بوَد؟!
هیچ‌گه؛ ره به ساحلی نبردرای کشتی نشستگان؛ که بود:

تیره‌تر از روان دیو پلید

هر کسی در پی بقای خود استهر کسی بهر نفع خویش به کار
نبرد زورق شکستهٔ مابا چنین همرهان رهی به کنار

باید آخر به موج مرگ تپید!

کابل، ١٣٣٦

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.