محمدحسن بارق شفیعی
بلا ردِّ بلا
روزی چپکی از زبر شاخ به پا شد تا طعمهٔ نغزی به کف آرد به هوا شد
بر نول کج و پنجهٔ خونریز نظر کردمغرور به اسباب شکار ضعفا شد
در جستوجوی صید نگاهی به زمین کردبر سبزگکی صعوگکی جلوهنما شد
آنگونه فرو شد به سرش تیز که گویی:تیری ز کمان جانب آنصعوه رها شد
بگرفت به سرپنجهٔ بیداد گلویشمحشر به سر صعوهٔ بیچاره به پا شد
تا خواست چپک نقشهٔ شومش شود انجامیکباره فرو نعرهزنان باز قضا شد
با پنجه چنان سخت بزد مغز چپک راکآن صعوه ز پنجال چپک رَست و رها شد
آندم نفس خویش به راحت به در آوردگفتا:«چه عجب شد که بلا ردِّ بلا شد»
کابل مرداد ١۳۳۲
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.