محمدحسن بارق شفیعی
برگ گل
اینسان که شعلهخیز بوَد نالههای منپُر آتش است سینهٔ دردآشنای من
گر دلنشین بوَد سخنانم شگفت نیستهر دم بلند میشود از دل صدای من
آن راز سر به مُهر که داغ دل من استمن دانم و دل من و داند خدای من
دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مراهرگز بر استخوان ننشیند همای من
مشاطهٔ روان من اندیشهٔ نکوستدل بیغبار آینهٔ قدنمای من
دایم بزرگ و پاک چو روح فرشته باشای آرزو ز توست همین التجای من
«بارق» ز فیض ذوق تکاپو به کوی دوستبرگ گل است آبله در زیر پای من
کابل ١١/١٢/١۳۳۴
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.