شعر شمارۀ ۳۰
پاهایم را
پاهایم را
نبستهام به حیاطخلوت شبهایم
مهرخورده عبوس،
و بماند اینکه
بالم را قیچی کرده / نکرده
به جهنم که زنم
لج کردهام هر روز سیگارم را
پشت دستم خاموش کنم
و جای شالگردن
طناب ببافم
بچرخم آنطور که میچرخی دور خودت
لج کردهام
راه نه
بدوم توی خیابان
ـ روی دست ـ
تمام چاههای دنیا را بگردید
عمیقتر از من نیست...
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.