شعر شمارۀ ۲۹
دراز میکشم
دراز میکشم
روی ریلهای ایستاده؛
میروم
از هفتسالگیام
بالا
سفری که بوی تو را دارد
در خوابی که میخندیم
شبهای هرزه
نه تو تعطیل میشوی
نه من بالا میآورم خودم را
دایره میشوم با قطاری
که سوت میکشد پشت سر تمام هیجانهای کودکی
و بال که میگشاییم
بالا میرویم
آنقدر که
ریلها هم میخوابند
ـ بماند که
چقدر گرفتار خوابهای هم هستیم ـ
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.