شعر شمارۀ ۲۸
پلهای تمام جهان
پلهای تمام جهان
بنا شده
بر امواج تو
و یلدایی چشمهات
عمیقترین فصل خوابهای من؛
که غرق میشود
افسون زنانهام
در دستهایت که
گرگ
گرگ
میشود
زوزه میکشد انگشتانت
میرقصد
روی کلاویههای سیاه
ـ فقط ـ
پشت به خورشید
سایه میشوی
روی پلی که در آغوش کشیده امواجت را
سخت
سخت
یادت باشد
پلان آخر
روی سن
اتاق فکر
اتاق شعر
و پنجرهای
که رو به دریا
باز نمیشود!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.