راز سخن

شعر شمارۀ ۳۱

آرام و بی‌صدا خواهم رفت

آرام و بی‌صدا خواهم رفت
از روی گسترهٔ آبی دریا؛
همچون لکه‌ای نادیدنی خواهم شد
صخره‌ای را که نقش بسته
بر خلیج خاکستری / بنفش،
در رنگ‌ستیزی غروبی شقایق‌وار
از دور خواهم دید
ملکهٔ خواب‌هایی خواهم شد
که دلتنگ
دلتنگ
بر تمام خاطره‌ها نقش خواهد بست
و ستاره‌های دریایی
دایره‌وار
موج خواهند شد
بر کف‌آلودگی گیسوانم...
می‌دانم سایه‌ام را
دفن کرده‌اند
در دیوارهٔ سدی
که قرار است پابرجا بماند
و آوازهای طلایی‌ام را
خفه کرده‌اند
در شیار مرگ...
بی‌گمان
آن‌گاه که تو در درهٔ دورافتاده
پنجره‌های خانه‌ات را می‌گشایی
و آواز می‌خوانی با چهچههٔ قناری‌ها
و رقص بادبادک‌ها را
تماشا می‌کنی بر فراز آسمان؛
من در پشت دریاها
خزه‌های صخره‌ها را می‌تکانم.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.