راز سخن

شمارهٔ ۱۲۱

دو زلف سرکش دلبند داری

دو زلف سرکش دلبند داری
که در هر یک بسی دل بند داری
شدم دیوانه در سودای زلفت
در ین قیدم بگو تا چند داری
چه شد گر زان لب لعل شکر بار
به دشنامی مرا خرسند داری
ز بهر چشم بد بر آتش رخ
ز انواع گهر هر چند داری
ز نصح شاهدی بگذر تو ای شیخ
به خود پندی بده گر پند داری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.