راز سخن

شمارهٔ ۱۲۲

دلا گر عشق مهروئی نداری

دلا گر عشق مهروئی نداری
برو کز معرفت بوئی نداری
بیا ای سرو و بر چشمم بکن جا
کزین بهتر لب جویی نداری
برو ای ماه با رویش مزن لاف
که خال و چشم و ابرویی نداری
برو ای شاهدی و گوشه ای گیر
که چون او چشم جادویی نداری
مکش جانا به تندی شاهدی را
که چون او یار خوش خویی نداری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.