گردنه قصیده
مرا سریست مسافر سوار بر گردن
مرا سریست مسافر سوار بر گردن
بر آن سرم که نپیچد سر از سفر گردن
چه گردنی که به گردون نمیسپارد سر
عجب سری که ندارد از او خبر گردن
تنم ز آتش سر آب میرود چون شمع
رسد به پای من آخر از این شرر گردن
اگر که گل نکند میوهٔ سرافرازی
بریده به که درختیست بیثمر گردن
سری که تن دهد آغوش بیبخاری را
سرش مخوان که کدوییست رسته بر گردن
اگر سر از غلیان چون سپند برنجهد
زند کنایه به کبریت بیخطر گردن
سرم هماره بماند وبال گردن من
به بار منت گردن نهد اگر گردن
صدای پای تبر پر زد از دهان خبر
بسی نمانده درآرد ز شوق پر گردن
به جان مرگ قسم دم به دم قدم به قدم
نشستهام بغل مرگ؛ دست در گردن
چو دختری که ز دست پدر نپیچد سر
چو مادری که نگرداند از پسر گردن
بسوی مرگ چنان میدوم به سر که مرا
نمیرسد ز تکاپو به گرد سر گردن
به خون دشنه چنان تشنهام که دشنه به خون
بگو گلو کند از خون خویش تر گردن
برو که نزد تو زانو نمیزنم ای لات!
وگر درآورد از پالهنگ سر گردن
اگر هر آینه سر تا به پای دار شوی
مقابل تو شوم پای تا به سر گردن
طناب دار مدال شهادت است ایکاش
شود به حلقهٔ دار تو مفتخر گردن
به دلو دار اگر از چاه تن برآرم سر
مرا شود بدل از بیرق ظفر گردن
به ساز دار برقصد نهاده سر به طبق
زهی هنر که ندارد جز این هنر گردن
همینکه گزمه کند عزم نیزهبارانم
سپردهام که کند سینه را سپر گردن
ز طول قامت این نیزههای سرگردان
مراست یک سر و گردن بلندتر گردن
عقاب سر به فلک بردهٔ مجرد را
کسی ندیده برد سر به زیر پر گردن
کمر مبند به تحقیر مرد فحل از جهل
من آن نیام که مرا افتد از کمر گردن
من آن نیام که به تاوان گردنافرازی
شوم قفاخور خوکان مختصرگردن
براستی که ترا میسپارم الا سر
چنانکه پیش تو خم میکنم مگر گردن
وگر ز دست تو سر زد تبر چه سرزنشی؟
به پیشواز تبر میدود به سر گردن
بزن که داشته بر گردن سرافرازان
تبر هر آینه حقی بزرگ بر گردن
به احترام تبر گردن منا برخیز
به اعتبار تبر گشته معتبر گردن
وگرنه سر به دل لاک بردگان را هم
ظهور میکند از غیبت تبر گردن
فرو نیامدن ای قوم کار هر سر نیست
چنانکه خم نشدن نیست کار هر گردن
سر سران نبرازد مگر به گردن من
سر مرا نفرازد مگر ابرگردن
نهم به پیروی شیخ شهر گردن اگر
کشد ز پیروی مبتدا خبر گردن
بلی دهد اسدالله با معاویه دست
اگر نهد به سگ ماده شیر نر گردن
گرفته یکتنه خونها ز خلق نازکدل
فقیه سرکش گردنکلفت بر گردن
چرا به کیفر آهنگری به بلخ اندر
زنم ز مسگر مسکین شوشتر گردن؟
سران فتنه چو بر دوش گردن فتنهست
بُرید باید از این مار چندسر گردن
مرا پدر ز پدر گفت آنچه را که شنفت
چه گفت؟ گفت که بشکن ز بیپدر گردن
ز شیخ و شاه و شریف ای پسر ببرّ و ببر
از این مثلث تزویر و زور و زر گردن
به عقل و زهد و شرف برکن و بپیچ و منه
ز نفس سفله دل از سیم سر به زر گردن
ز خیر شر و ز سودای خیر اگر گذری
درآوری ز فراسوی خیر و شر گردن
نترس باش که دارد برغم بیشاندیش
میان این همه جا ریشه در جگر گردن
طناب مرگ چو گردن کشد نخواهد یافت
بجز تلاوت “اَینَ المَفَر” مفر گردن
فغان مکن که قضا آنقدر قدر نبود
که از قضا ز قضا نشکند قدر گردن
به عشق حضرت خورشید مشعل اندر دست
کشد ز بستر شب دختر سحر گردن
همیشه تا که سخن گیرد از دهن فرمان
هماره تا که پذیرد ز سر اثر گردن
ستبرسینه و ستوارپای و سنگینسر
درازدست و قویپنجه و قدرگردن
هجات میکنم ای ماردوش گرگآغوش!
هجات میکنم ای ماردوش گرگآغوش!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.