راز سخن

زیستن

شاها! به روزگار تو در خانه زیستن

شاها! به روزگار تو در خانه زیستن
بهتر که سجده بردن و شاهانه زیستن
گفت آنچه گفت شاعر آزادهٔ شریف
در خانه، در فضیلت در خانه زیستن
ور خانه نیز رفت ز کف، زیر سقف ننگ
نتوان شرف سپرده به بیعانه، زیستن
نتوان دمی به گونهٔ حیوان خانگی
از آدمیّت آنهمه بیگانه زیستن
از جام نفله خواهش ته‌مانده داشتن
بر بام سفله ملتمس دانه زیستن
مردی ز دست دادن و تخنیث یافتن
بر خایهٔ رجال، چو پروانه زیستن
دربانی سگانه به سودای ارتقا
تا گربه‌‌وار در دل کاشانه زیستن
تا یاری و اجازه‌ به دُم‌لابه خواستن
با استخوان تازه‌‌ به یارانه زیستن
ماهانه خون مکیدن و ترکیدن از ورم
سالانه هم به عادت ماهانه زیستن
عنترصفت به خنده کلاه سران زدن
درّ و گهر درودن و دردانه زیستن
از نان گذشته، قیمت جان نیست اینقدر
باید ز جان گذشتن و جانانه زیستن
ما را نشان خانه‌به‌دوشی بس ای عزیز
چون زلف بی‌قرار تو بر شانه زیستن
دارد شرف به کاخ خنازیر ریزه‌خوار
همخانه با سگی دو سه در لانه زیستن
مستغنی از عمارت نوکیسگان شهر
همکاسه با سباع به ویرانه زیستن
دیوانه‌خانه رهزن من بِه ز یک نفس
تحت لوای رهبر فرزانه زیستن
مردن به سیرهٔ عقلا حیف من که هست
دیوانه مردن آخر دیوانه زیستن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.