راز سخن

شمارهٔ ۱۱۸۷

خلافِ عهد روا نیست در وفاداری

خلافِ عهد روا نیست در وفاداری
چه گویمت که تو بد عهد و بی وفا یاری
به اعتمادِ تو نااهل روزگارِ عزیز
به باد رفت به صد سختی و به صد خواری
نه شرط کردی و سوگند خوردی اوّلِ عهد
که تا اجل بگذارد مرا بنگذاری
سر از محبّت ما می کشی ترا دیدیم
که روزگار نبودت ز ما که سر خاری
جفا و جور بگو و بکن به آزادی
ز دوست معتقدان کی کنند بیزاری
من آن نی‌ام که به آزردن از تو برگردم
هنوز جانِ منی با همه جگر خواری
امیدِ مرحمت است ار عقوبتی کنی‌ام
دلیلِ راحت اگر بی گنه‌ بیازاری
نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل
به زور باز توانم گرفت هم ‌زاری
مرا حواله به کویِ تو کرده‌اند و چو خاک
بر آستانِ توام تا به خاک بسپاری
دگر ملامت کار اوفتادگان نکنی
اگر چنان چو نزاری شبی به روز آری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.