راز سخن

شمارهٔ ۱۱۸۶

آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری ‌

آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری ‌
چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری
گاه گاهی چه شود گر به سرم برگذری
تا مرا هم به خیالت شود استظهاری
ترکِ طوفِ چمن باغِ وفا نتوان کرد
هر که را در رهش از بهرِ گل افتد خاری
به تفرّج سویِ گل‌زار نمی آیی و من
از سرِ راه برانگیخته ام گل‌زاری
هیچ کم نیست بحمدالله از آن جا که تویی
که شود در سرِ کارِ تو چو من بسیاری
هم چنان بارِ ستم می کشم و می گوشم
چه کنم حکم چنین است چه درمان آری
می شود کارِ جهان زیر و زبر گویی اگر
نبود خاطرِ محنت کشِ من بی باری
دوستان را نبود قاعده ی بیزاری
اگر از گردشِ ایّام شود آزاری
گرچه عشّاق همه کشته به عشق‌اند و لیک
کشتۀ عشق نباشد چو نزاری آری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.