راز سخن

شمارهٔ ۱۱۸۸

خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداری

خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداری
که گر خلاف کنی قصدِ جانِ ما داری
چه غصّه‌ها ز تو و قصّه‌ها که من دارم
دریغ اگر بنشینی و ماجرا داری
دمی زمانی روزی شبی چه می‌گویی
ندانمت سر این قصه کی کجا داری
هوایِ عشقِ توام در سرست و می‌دانم
کنم هر آینه سر در سرِ هوا داری
ترحّمی کن و خیری به جایِ من جانا
که من مریضم و تو شربتِ شفا داری
قیامتی دگرست این که سروِ قدّ ِ ترا
خوش آمده‌ست کمربندی و قبا داری
دو چشمِ مستِ تو یک لحظه هوش‌یار نی‌اند
معیّن است که در سر چه فتنه‌ها داری
نه زور دارم و نه زر نزاری و زاری
روا بود که بدین زاری ام روا داری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.