راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۷۵ - آن سه کودک چند گردو یافتند

آن سه کودک چند گردو یافتندشادمانه سوی آن بشتافتند
با عدالت خواست هر کس حقّ ِ خویشنه یکی کمتر و نه یکدانه بیش
شد نزاعی در میان کودکانبر سر تقسیم ِ سهم ِ گردکان
کودکی گفتا که هان ای دوستاناز چه افتد اختلافی بین‌مان
گردکان‌ها ده عدد باشد و بسکِی توان تقسیم کردن بر سه کس؟
بهر حلّ مشکلاتی این چنینرفت باید پیش ملانصردین
او حکیمی ظاهراً دانا بُوَد عدل و عقلش بیشتر از ما بُوَد

****

چونکه بر این رأی هم‌آوا شدند (۱)راهی‌ی کاشانهٔ ملا شدند

****

آن یکی کودک بگفتا ای حکیمای که هستی صاحبِ عقل ِ سلیم
گردکان‌ها را کنون تقویم کن (۲)با عدالت بین ما تقسیم کن

****

گفت ملا نکته‌ای با کودکان:خود دو گونه عدل باشد در جهان
عدل اوّل را زمینی گفته‌اندضامن اجراش ، شلاقست و بند
رشوه ، اصل و پایه و بنیان آنسست باشد حجّت و برهان آن
دربِ کیفَت گر کمی باشد گشادرأی قاضی را توان تغییر داد
عدل دوّم ، آسمانی نام اوستجلوه‌گاه حکمت و احکام اوست
نیست در بنیان عدل او خلل (۳)نیست اهل رشوه و حق‌العمل
قاضی القضات این عالم هموستحکم او جاریست بر دشمن و دوست
حکم ِ این و آن به واقع حرف مُفتهرچه او انشا نمود و هرچه گفت
منطق عدلش چنان پیچیده استکم کسی معنای آن فهمیده است
هر دو را من خبره‌ای هستم تمام (۴)حال گوییدم که بگزینم کدام؟

****

کودکان گفتند ای ملای ماعدل ِ لقّ و سستِ انسانی چرا؟
اینکه عدل آسمانی برتر استحاصل انعام و لطف داور است (۵)

****

گفت ملا آفرین بر رأی‌تانبـِه بُوَد عدل الهی بی‌گمان

****

پس به دقت گردکان‌ها را شمردبود جمعًا ، ده عدد گردوی خُرد
هشت گردو داد دستِ این یکیپس دو گردو هم به دیگر کودکی
آستین بالا زد و بر سومیزد یکی پس گردنی‌ّ محکمی
گفت بگرفتید اینک هر کدام با عدالت سهم خود را ، والسلام (۶)
بچه‌ها پُرسان ز ملانصردینکِی بُوَد عدل الهی این چنین؟
این عدالت نیست ، ظلمی روشن استچونکه تبعیضی به قسمت کردنست

****

گفت ملا: این روال عدل اوستزین عدالت ، عالمی در های و هوست (۷)
عدل و داد و بخشش این‌ سان بُوَدآدمی از حکمتش حیران بُوَد
علتِ لطفش نه از روی سببحکمتِ قهرش نه از روی غضب
گه نشاند احمقی را بر سریر (۸)نام او را می‌نهد شاه و امیر
ای بسا ابله که در آسودگیستفاضلی از غصّه در فرسودگیست
بر سر این یک نهاده تاج زرآن یکی را ریخته خاکی به سر
این برای کسب نانی در دعاستآن یکی دنبال قرص اشتهاست
کاسهٔ روزیّ این یک ، پُر ز خونسهم آن یک ، نعمتی از حد فزون
پیر فرتوتی نشسته روی گنجگنج بادآوردهٔ بی دسترنج
نوجوانی از سحر تا شامگاهدر به در دنبال یک پول سیاه
تاجری در زیر پایش داشت « فورد »زد و در بانکی به قرعه « بنز » بُرد!
دوره‌گردی تا خر لنگی خریدشب که شد ، گرگی خر او را درید
آن یکی را زر نهد بر روی زراین یکی را ضَر دهد بر روی ضَر (۹)
گه کند از بهر یک گندم عِقاب (۱۰)گه ببخشد مال و نعمت بی‌حساب (۱۱)
گاه با دقت کشد مو را ز ماستگاه هم اغماض او بی‌منتهاست
این عجب ، در بارگاه عدل اونیست جای اعتراض و گفت و گو
سهم ِ رزقت ، گر به استحقاق نیستالتماست موجب ارفاق نیست
با دعا چیزی نمی‌افزایدتداده رزقی بر تو ، آنچه بایدت (۱۲)
آری عدل آسمانی این بُوَدچیست چاره؟ چاره‌ات تمکین بُوَد (۱۳)

***********

۱ - هم‌آوا ، هم‌آواز: مجازاً به معنی هم‌آهنگ ، موافق - ایشان همه هم آواز برآمدند و گفتند: ما هیچ هم داستان نباشیم...(ترجمه تفسیر طبری)

۲ - تقویم: ارزیابی - محاسبه کردن وقتها (لغتنامه دهخدا) - در اینجا به معنای ارزیابی‌ست.

۳ - خلل: عیب و نقص

۴ - تمام: کامل ، به کمال

۵ - داور: لقبی برای خداوند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری کاین همه قلب دغل در کار داور می‌کنند (حافظ)

۶ - والسلام: مجازاً به معنی انتها ، خاتمه ، همین و بس - مولوی می‌گوید:

درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

۷ - های و هو کردن: گریه و زاری و نوحه سرایی کردن (لغتنامه دهخدا)

۸ - سریر: تخت پادشاهی

۹ - ضرّ: ضرر و زیان

۱۰ - عِقاب: جزا ، تنبیه ، مصرع اشاره‌ای دارد به گندمی که حضرت آدم (ع) خورد و مورد مجازات قرار گرفت.

۱۱ - بی‌حساب: بیشمار و بی‌اندازه

۱۲ - باید: بایسته است - ضرورت است. خداوند روزی تو را آنچنان که بایسته و لایق آنی داده است.

۱۳ - تمکین: اطاعت و فرمانبرداری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.