مثنوی گرگ نامه
۷۴ - مرد عیاری ، سواره ، حین ِ گشت
مرد عیاری ، سواره ، حین ِ گشتاز بیابانِ فراخی میگذشت
بر زمین ، گسترده بودی آفتاباز بخار آهِ خود ، فرش ِ سراب
چشمهٔ دوزخ در آن صحرا روانخاک ، در اندوهِ خار نیمه جان
آسمان را قطرهٔ اشکی نماندورنه در سوگ بیابان میفشاند
****
یافت شخصی را به ره آن رادمردتن گدازان بودیاش جان نیمسرد
از تفِ جانسوز صحرا رو به موتدر گلو ، خشکیده بودش حرف و صوت
دستی از رحمت به روی او گشادجرعهای از مَشک خود آبیش داد
قطره قطره جان به حلقومش چکاندپس مَدَد کردش و بر زینش نشاند
تا که قدری ، مردِ تشنه جان گرفتدیو نفْسش دامن شیطان گرفت
اسب و زین را دید و افسار و لگام روی زین ، شمشیر زرّین در نیام
پس ز بیشرمی طمع بر مال بُردباز هم انسان ز شیطان گول خورد
گفت با خود ، گر بتازم اسب رااین پیاده کِی رسد بر گـَرد ما؟
من به این مَرکَب نیازم بیش ازوستچون چنین اسبی به عمرم آرزوست
او جوانست و قوی و پُر توانبگذرد از این بیابان بیگمان
گر که عمرش بر جهان باقی بُـوَدباز کوشد صاحب اسبی شود
****
این چنین ، وجدان خود ، آسوده کردپس کرامت را به خون ، آلوده کرد
شرمش از چشمانِ وجدانش چو ریختپس نهیبی زد بدان اسب و گریخت
****
آن جوانمردش ز دور آواز داد:کای نمکنشناس پستِ بَـدنهاد
این سخن را گوش کن وآنگه گریزچون ندارم با تو من قصدِ ستیز
گول اگر خوردم ، نه از فنّ ِ تو بوداز سَر ِ غفلت ، فلک ، عقلم ربود
بخت من خوابید و از اسب اوفتادبخت تو بنشست بر اسب مُراد
گرچه بُردی جملهٔ اموال منمن نمیگویم تو هستی راهزن
هر دومان ، بازیچهٔ مکر فلکهردومان خوردیم از دستش کَلک
از تو وجدان بُرد و از من ثروتیبر تو ننگی ماند و بر من زحمتی
مالِ من دزدید و بخشیدش به تواز تو هم دزدد ، ازو غافل مشو
نعمتی را داده بود و پس گرفتکار این دنیا عجیب است و شگفت
قهر و لطفش بیحسابست و دلیلگه عزیزت سازد و گاهی ذلیل
من که مالی از حلال اندوختماین چنین از ظلم دنیا سوختم
وای بر تو ، تا سرانجام تو چیست؟باید از اکنون به پایانت گریست
آسمان چون ناظر اعمالِ توستکج مرو ، بشتاب در راه دُرست
هرچه بود این ماجرا بر من گذشتمن توانم جان بَرم زین خشکْ دشت
لیک ، چون بر نزد یارانت رسیخود مگو این ماجرا را با کسی
شیوهٔ نامردمی شایع مکنسُنّت مردانگی ضایع مکن
گر مرا بر خاک بنشاندی چه باکلیک مَفکن « رادمردی » را به خاک
گر کسی بر این حکایت پی بَـرَدکِی دگر راه فتوت بسپرد؟ (۱)
مردم ار این ماجرا را بشنوندکِی بر آیین مروت بگروند؟
گم شود نام اعانت از جهان (۲)از کَرَم ، دیگر نمیماند نشان
دست یاری ، کس نیازد سوی کس (۳)کس نباشد بر کسی فریادرس
رحم اگر بر من نکردی ای دغا (۴)بر « جوانمردی » ترحُم کن روا
گر نسازی رَسم « مَردی » پایمالآنچه از من بُردهای ، بادت حلال
***********
۱ - فُتُوت: جوانمردی ، کرم - بخشندگی
۲ - اعانت ، اعانه: کمک کردن - یاری
۳ - یازیدن: قصد کردن
۴ - دغا: دغل - نادُرُست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.