راز سخن

82

رنـگ روزگـار

رنـگ روزگـار
روزگارم کـدر از ظلم و غم و فسق و فغان است همچنین از تـبِ تزویر ، دچار خفقان است. در زمانی که کمر می‌شکند، سنگ گرانی عجب ای دل ،که گرانی زِ گرانی نگران است ! لعل ارزانـی ما گـم شده اندر شب ناسـوت به ترازوی غم ارزانی عجب ، سنگ گران است. کوچه تنگ است برای گذر مرکب خوبان ولی از بهرِ بـد و دزد و دغل، امن و امان است. یکی از فرط غنـا ،کوسه‌ای اندر دل دریاست در خرابات خیالش، پـیِ لـذّات جهان است. وان یکی، از تب سنگینی شرم از رخ اولاد وز هزاران غم نشمرده، دچار یَـرَقان است. خون دل می‌خورد آن کارگـر خستۀ بی‌پـول کارفرمـا ، پـیِ سودابه و سود و هیجان است. فقر و بیکاری مردم که سری سوده به مرّیـخ خبر آرد زِ بهـاری که چنان فصل خزان است. رحم و انصاف و مروّت ، شده زندانی غفلت جهل، همدستِ غـم و غـم ، دُمَل اندر دل و جان است. هرکه بُـرد از درِ فرصت، طبقی، ‌آشِ تمنّـا دامن خود بتکاند از غم دورانه ، که خان است. زَرق‌پوشی که مَدارش زر و زور است و تملّـق در دل پیکر این ملک، بسان سرطان است. خویش را مرد مقدّس شمرد ، صاحب دستار ولی اندر عمل ، ایمانِ وی اندر نَـوَسان است. در پسِ موعظه، گسترده بساط هوس، آن شیخ اشتهایش عجبا ، بازتـر از مرد جوان است. سخن مدّعیان ، چشمۀ عدل است، دریغا ! در فراسوی سخن، بی‌عملی در جریان است. جیب مردم شده آخور همین فرقۀ تزویـر آنکه همدست شیاطین و هیولای زمان است. اگر ای مدّعی آن سنگ ترازوی تو ، صدق است سفرۀ خلق ، چرا پس تهی از شادی و نان است ؟ گر مبارز طلبد از وطنم دشمن غـدّار بینی انگشت اشارت به حضورِ دگران است. فتنه می‌پرورد ای دل ، به جهان ، دامن تزویـر نیش تزویـر ، خطرناک‌تـر از مارِ گَـزان است. واندر این غارتِ خوانِ کرمِ ملک و رعیّـت دست اهل دغل و دزد و ریاکار ، عیان است. نسخۀ جور بر این ملکِ گهـر ، دستِ که پیچید گوئیا پشت درِ دولت ما ، دستِ نهـان است. گر بَـرَد مظلمه بر محکمه از گرگِ ستمکار حاکمِ محکمه ، گرگ آید و محکوم شُبـان است. از دَمِ بی‌عملِ اهل ریـا و کَلَـک ، اینـک تیغ ، بر گردنِ عشق و شرف و دین و کیـان است. طمع تشنـۀ فرصت‌طلبانِ لـبِ قدرت در چموشی بَتَـر از اسب بی‌افسار و عنـان است. صبر ما را مکُـش ای دست دغل‌کار و ستمگر ورنـه ، تیغـم به کف و تیـر قصاصم به کمـان است. اینک ای دل ، دل از آیین سیاهی بکَـن آخر که سیاهی، ثمرش ذلّـت و انـدوه و زیـان است. عقل را فوت مکن در دلِ این شهر سیـه‌پوش کاین چراغ از قمـر دولت جانانه ، نشـان است. تیشـه بر ریشـۀ اندیشـه مزن در شب تاریک که شب آیینۀ جهل و خطر و ترس و گمـان است. دامن ، آلـوده مکن با غمِ دنیای مِـه‌آلــود گر از ایمانِ دل‌افـروز ، تو را وُسع و تـوان است. غم دنیا ، بِهِـل ای دل ،که بقا در غم عشق است غم عشق ، اهل سحر را ، خبر از وقت اذان است. دل ، قـوی دار ، ای« اِلیـار» مگـو جز سخن راست گر تو را ، نام خدا مِهـر دل و مُهـر زبـان است. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.