74
ترکمـانچــای
ترکمـانچــای
آبـادی اگر به ملک، بر پـای است
از همّـت اهـل « ترکمـانچـای » است.
در راه حراست از وطـن این شهر
جان برکـفِ راه و بـاده پیمـای است.
اؤلمز کیشیلیک بو یئـرده چون اهلی
دلـدادۀ آن علـیِّ مـولای است.
در وصف همین دیـار باید گفت
چون باغ خیال و سـرو رعنـای است.
بر بـام نظـارهاش چو بنشینـی
گویی که نگین چرخ مینـای است.
با دل بنگـر، ببیـن که از نامـش
بر بـام فسانـهها چه غوغـای است !
هرجلـوۀ او ، مرا دلانگیـز است
مجنونـم و او ، بسان لیـلای است.
دردی به دلش نشستـه است، افسوس !
از حال دلـش ،کسی نـه جویـای است.
در دفتر خاطرات این بُستـان
صد قصّـۀ درد و غصّـهآلای است.
از فرقـت پـارۀ تنـش ای دل
زخمی به دلش هنوز بر جـای است.
وز تلخـیِ عهـدنامـهای او را
فریاد و فغـان، مدام در نـای است.
در سوگ عدالـت است و میگریـد
درکامش از آن، طنینِ ای وای است.
گـر از رخ او غبـار غــم روبــی
بینی که مَــهاش چه عالـمآرای است.
اهـل هنـر است، ترکمـانچـایـی
آبـادگــری بصیـر و بینـای است.
زاییـده شد اندر این دیـار ،« اِلیـار»
هم شاکـر از این و هم، شَکَـرخـای است.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.