راز سخن

73

سیـلاب

سیـلاب
وطن امروز چنین غرقه در این سیـلاب است دلم از درد وطن در تپش و در تـاب است. شهر خوش نام من و دهکده ، اینک دریاست ماهی جان مرا دست قضـا ، قُـلاب است. بحـر وارونه ، خروشان و روان از بالاست گوئیا محتسب‌الملک من اندر خواب است. سر مـده نالـه تو از صولت سیلاب ای دل ناله از والـی غفلـت‌زدۀ نابـاب است. گرگی اَر میش رعیّـت بدرَد در باغی ناشی از غفلت و تدبیر کـجِ اربـاب است. زیر گِل مانده گُـل شادی بستان اکنون بی‌خیال از غم این حادثـه ، از اذنـاب است. چارۀ این خطر آن است که هم‌دل باشیم هم‌دلی ، در دل دریای خطر ، پایـاب است. دست یاری بگشاییـد به یـاران، یـاران ! که در این سیلِ غـم افتاده هم از ، احبـاب است. بهر یاری، همگی از درِ اخلاص آییـد یاری از بهـر خـدا، رسم اولوالالبـاب است. گرچه پیری به نظر، بر بدنم مستولی است گـاه همّت، دلِ « اِلیـار»، بسی هم ، شـاب است. این شعر، در رابطه با سیل ویرانگری که در فروردین‌ماه سال 1398 هجری شمسی ، بسیاری از شهر و روستاهای شمال و جنوب ایران را زیر گِل و لای برد و مردم جای‌جای کشور به یاری سیل‌زدگان شتافتند ؛ در همان زمان سروده شد. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.