71
دستان عشـق
دستان عشـق
دستان عشقت در ازل ، خاک مرا گِـل کرده است
این کلبه را غمخانهای ، بر بلبلِ دل کرده است.
اندر پـیِ پیمانهای ، کانـدر ازل پیموده جان
دل تا ابـد میخانه را ، بر خویش منـزل کرده است.
دیوانۀ عشقت بـود ، مستغرقِ دریای خون
خونی که خوفش ای بسا دیوانـه ، عاقـل کرده است.
بی عشق، دل، سنگ است و گِـل ؛ از ماسِـوا گردد خَجِل
عشق، این گِــل ویرانـه را ، انسان فاضـل کرده است.
بار فضیلت میبرد ، دل بهر جان از عاشقی
تا پیش جانان نام را ، بندِ حمایـل کرده است.
نقشی که نقّـاش ازل ، از عشق، بر جانم کشید
نقشِ درِ ابلیس را ، از ریشه باطـل کرده است.
ساحل ندارد عشق او ؛ این نکته را ای دل بگـو
ای وای برآن دل که خود، تدبیر ساحـل کرده است.
پیمانۀ غم خوردن از دنیا ، نشانِ جاهلی است
بنگرکه این دنیا چه با ، هر مرد جاهـل کرده است.
دوری کن از گردنکشی ؛ کاین فتنـه ، ای دل از « اَلَست »
بر کام شیطان عشق را ، زهـرِ هلاهـل کرده است.
در عشق یـار « اِلیـار»! اگـر، دل مبتـلا شد بر بـلا
بنگـر که شاه کربـلا ، از آن چه حاصـل کرده است.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.