60
وادی آزادی
وادی آزادی
خورشید را دامنکشان، در خانه خواهم برد
آفاق را من تا درِ کاشانه خواهم برد.
خواهم گسست آخر ، من این زنجیر ظلمت را
بر شمع آزادی، دلـی پروانه ، خواهم برد.
تا جان درآید تا ابد درحلقۀ مستان
آن را به خرسندی سرِ پیمانه خواهم برد.
نسپارم این جان را دگر ، بر گوشۀ راحت
تا لجّـۀ خونش، چنان دیوانه خواهم برد.
من دست بیعت با ستم ، هرگز نخواهم داد
کاخ ستم را تا دلِ ویرانه خواهم برد.
بر جمع یاران مژدهای از صبح صادق را
اندر دل خوف و خطر ، مردانه خواهم برد.
تا وادی آزادی ای« اِلیـار»، این جان را
بیترس از دام و طمع بر دانه ، خواهم برد.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.