61
کلاغ ستـم
کلاغ ستـم
در باغ دین کلاغ ستم لانه کرده است
خود را به رنگ بلبل فرزانه کرده است.
بس تیرهدل کشیده به کوی و حریم ما
نامحرم ، آشنای درِ خانه کرده است.
شیپور غم دمیده ، در ایّـام عاشقی
عقل اندر این زمانه چو دیوانه کرده است.
با باد فتنه ، دیو ستم ، هر بهار را
فصل خزان به حکم شرورانه کرده است.
بس شمع دل ، که کُشته به تزویرهای خود
دانی مگر چه با دلِ پروانه کرده است !
آزادی از خدنگ ستم در امان نماند
آزاده ، جان، فداییِ این آنـه کرده است.
هرکس که مست قدرت و شهد ستم شود
خون را به جای شربت پیمانه کرده است.
هرگز وطن به دست شب غم ، نمیدهد
آن دل که دل، هوایـیِ کاشانه کرده است.
ای جان، منه تو پای دل اندر سرای شب
کاو دامها ، به دورِ سـرِ دانه کرده است.
« اِلیـار» دست رد زده بر سینۀ ستم
دل را سفیر دولت جانانه کرده است.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.