راز سخن

56

در سایه‌سـار مهـر خـدا

در سایه‌سـار مهـر خـدا
من نمی‌دانم چرا شادم کنون چون گلی افتاده در بادم کنون. گوئیـا در سایه‌سار مهر او با سری شیدا در افتادم کنون. پای کوبی می‌کنم درکوی او در دل غوغا و فریادم کنون. لیلی و شیرین من روی خداست من همان مجنون و فرهادم کنون. هم دل و هم جان و هم اندیشه را با صفای دل، بدو دادم کنون. چون که این معمار هستی با من است من دلی خرسند و آبادم کنون. دل، دگر غافل نمی‌سازم از او نام او افتاده در یادم کنون. بی‌هوایش، مرده بودم در جهان زادم و از عشق او زادم کنون. گوهر مهرش فتـاد اندر دلم از بدی رَستم ؛ شدم آدم کنون. چون‌که عمری خسته بود این دل، زِ غم طالب درمان و امدادم کنون. صید او شد تا دلِ « الیـار» ؛ گفت من دگر آزادِ آزادم کنون. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.