55
ریـش مُرصّـع
ریـش مُرصّـع
از چه شیخ مدّعی، ریشی مرصّع کرده است
پای را بر مسندی از دین، مربّع کرده است.
باطن خود را بسی رندانه پنهان کرده او
خرقۀ تزویـر را بر تن مرقّع کرده است.
نانش اندر خوان دین و روغنش در جهل ماست
از همین رو ظاهری بر ما مشعشع کرده است.
این دَغا ، ای دوستان، زاغی کبوتر منظر است
با دغل آواز خود را او مسجّع کرده است.
سستی ایمان و برق رنگهای دنیوی
اینچنین این شیخ را مردی مخرّع کرده است.
خدعهها میراند او اندر خلال خطبهها
مردمان خویش را این سان، مصدّع کرده است.
منطق دوشینه را آلـوده ، با رنگ و ریا
اینچنین، خِنگ سخن را او ملمّع کرده است.
مقصدش دنیا شد و مقصود هم، دستی به سود
خویش را با سایۀ رؤیا ، مدرّع کرده است.
زان زمان کاین جان من ، این روی را در او بدید
نام او را چون خسی، از دل منزّع کرده است.
رونمایی تا کند « الیـار» از این تزویـرها
نالههای خویش را اینجا ، مصرّع کرده است.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.