راز سخن

54

ساقـی

ساقـی
گفتم شبی ؛ ساقـی! بیــا ، آمد گریبانم گرفت یک جرعه از پیمانه‌ای بخشید و پیمانم گرفت. برقی جهان از غمزه‌اش با خرمن دل درگرفت شد شعله‌ای گردن‌فراز ؛ اقلیم دامانم گرفت. طور تجلّی شد دلم ؛ من مست و مدهوش آمدم در مسلخ جانانه عشق، آخر به قربانم گرفت. بازیچه بودم پیش از این در حلقه‌ای از گمرهان عشقش به فریادم رسید از چنگ شیطانم گرفت. باد هوس همچون خسی، می‌بُـردم این و آن طرف ساقی به لطفی آشنا ، زین باد و طوفانم گرفت. من می‌مکیدم شیر غم، از سینۀ پندار خود شیری دگر بخشید و از آن شیر و پِستانم گرفت. کُرک شرف را شاه شب، از دامن من کنده بود رَخت شرافت بر تنم ، او کرد و انسانم گرفت. باریکه‌ای تاریک بود این زندگی در چشم من خورشید بر بام آمد و چشمی دگر ، جانم گرفت. سیل شقاوت هم مرا ، می‌بُـرد نابـودم کند دیدی که « الیـار»! او چه سان، با دستِ قرآنم گرفت. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.