53
شمع الهـی
شمع الهـی
هردم سروشی میدمد این نکته را درگوش
شمع الهی کی شود با فوت شب خاموش.
مست از « اَلَست َ»م تا ابـد ؛ زیرا که اندر دل
« قالـوا بَلـی» را کردهام آویزهای برگوش.
پا گر نهد برکوی دل، سلطان مـهرویان
با جلوهای، صاحبدلان را میبرد از هوش.
دل میتوان بـردن ، زِ گِل تا منزل جانان
گر شوق دیدارش بود در این سفر ، رَهتوش.
تا جان شود خُلـدآشیان، درکوی و درگاهش
بر جور دلبر لاجرم، باید گشود آغوش.
روشنگـر هر دل، فقط خورشید توحید است
این نکته را از سَرورِ هفتآسمان، بنیوش.
شب را سرانجامی بجز خواریّ و خفّـت نیست
ای گشته از آن هیبت پوشالیاش، مدهوش.
دل گر نسازی عاری از تاریکیِ شبها
بر روزن چشمت نهـد ، ابلیس هم ، سرپوش.
بشکن بُـت پنـدار و خود ، بر گِرد خورشید آی
تا ره بَـری چون عاشقان، برچشمهای پرجوش.
« اِلیـار»! اگـر داری دلـی ؛ از بهر آزادی
برخیز و تا صبح ظفر با عاشقان، میکوش.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.