52
چشم غمّـاز
چشم غمّـاز
مُسخّـر گشتۀ آن چشم غمّـازم
مرا صد جان اگر ؛ در عشق میبـازم.
تمام گلرخان، در پرده افتادند
چو رخ بنمود آن، گلچهـرِ طنّـازم.
رهِ هفتآسمان را روی من بگشود
کنون با عشق او ، در فکر پـروازم.
کَنَم من بعد از این پیراهن غم را
به عشقش، خرقهای دیگر بپـردازم.
منِ عاشق به حکم دولت مستی
به خیل غم ، دگر مستانه میتـازم.
کنون با دولت عشقش، پـیِ آنم
حیات دیگری را ، بر خود آغـازم.
به درگاهش نیاز آرم ؛ که ناز آرد
زِ دل بر ناز او ، پیوسته مینـازم.
مرا تا مژدۀ وصلش، سروشی داد
به رقص آمد ، دل اندر پردۀ سـازم.
برآمد از دلم صوت و سرودی خوش
عجین شد با نوای ساز، آوازم.
فریبِ غـم، دگر در من نمیگیرد
که من با سرخوشان عشق، همرازم.
بگفت « اِلیـار» هم ، در سایۀ عشقش
حصاری بر خود از دنیا نمیسـازم.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.