51
دیـوِ ستـم
دیـوِ ستـم
مرگ بر جرثومههای دیو خونخوار ستم
ننگ بر آن دل که شد، مشتاق دیدار ستم.
گَرد غم پاشیده است این دیو ، بر فرق زمان
صبح را بنموده او، همرنگِ ایوار ستم.
گلّـۀ نفس اَر کسی بر مرتعِ ابلیس بُـرد
برنمیگردد مگر همچون سگِ هار ستم.
بزم ظالم، محفلی بر عاشق و آزاده نیست
کی نوازد دست عاشق، تُنبک و تار ستم.
حقپرستان را همان راه حقیقت خوشتر است
گرچه در این ره ، خَلَـد در پایشان خار ستم.
سنگ رجم ظالمان، اندیشۀ آزادگی است
میگـزد زین روی، هر آزاده را ، مار ستم.
ظالمان را بهرهای نایَـد جز از خارِ خَسار
وای بر دستی که شد، همدستِ غدّار ستم.
ظلم را بنیاد، سست آمد چو تار عنکبوت
آهِ مظلوم افکنَد از پایـه، دیوار ستم.
بر دل « اِلیـار» شد، شیپورِ فریاد ، این قلـم
تا فـرا خوانَـد جهان را ، او به پیکار ستم.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.