50
شـاهِ غدیــر
شـاهِ غدیــر
زیر پای آمد علی را آسمان اندر غدیر
مسندی شد آن زمان بر پادشاهی بینظیر.
دست او در دست احمد ، پرچم توحید شد
بنگرید آن دم که احمد ، شاه دین بود او وزیر.
دست حق حکم ولایت برکف حیدر نهاد
بهر اجرای عدالت تکیه زد بر این سریر.
ناظر خورشید حق بود از سرِ بام وجود
اینچنین در ملک ایمان، مؤمنان را شد امیر.
پردۀ تردید را تیغ یقینش میدرید
چون دلش پروردۀ حق بود و چشمانش بصیر.
دست او از بهر حق، شب را گریبان میگرفت
از کفَش تا برسِتاند حـقّ مردان فقیر.
مستی از جام حقیقت، در علی هرگز نمُرد
همچو او نشمرده کس، تزویـرِ دنیا را حقیر.
ای عجب! شد همچنان پشمینهپوش، این پادشاه
یار محرومان مگر پوشـد قبایی از حریر.
تا قیامت از درِ حیرت همیپرسـد ، فلک
پادشاهی را کجا دیدی نشیند بر حصیر ؟
دوستان، تا روز محشر سرفراز از عشق او
دشمنان از شرم رویش در قیامت سر به زیر !
سایهبان هردلی باشد اگر مِـهر علـی
چون گلستان میشود دل، گرچه باشد چون کویر.
کوی مشتاقان مولایش، ببَــر « اِلیـار» را
اؤزگـهلر کویوندا یارب! اولماسین آنجاق اَسیر.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.