راز سخن

49

عروت‌الوثقـای عشـق

عروت‌الوثقـای عشـق
افکنده چشمت از ازل، در جان ما غوغای عشق شوری که دل را می‌برد تا گنبد مینای عشق. بس خارِ جورم می‌رود از آن زمان در پای دل من می‌نویسم جمله را در زندگی برپای عشق. عشق است و عشق اندر جهان، روشنگر راه و روان صورت پذیرد سیرتم، از سیرت و سیمای عشق. شوری طرب‌خیز است و نوری بهر جان از دل ستان از روزن دل دیده‌ام پنهان و هم، پیدای عشق. اندر دل فصل خزان هم، جان بهاری می‌شود در آسمان دل به پرواز آید اَر دُرنای عشق. جان را چنان بُستان کند ؛ دور از رهِ پَستان کند درحلقۀ مستان کند ؛ این روحِ جان‌پیمای عشق. فرهاد را کوه افکنی، دشت و چمن را گلشنی خورشید را هم روشنی، از ماه شب‌فرسای عشق ! هرگز نیفتد در چـهِ شیطان و درگودال شب آن دل که یازد چنگ خود بر عروت‌الوثقای عشق. گر گَرد غم بر دل نشیند درگذارِ روزگار گَرد از رخ دل می‌برد، بادِ نوای نای عشق. در ملک جانم، غم اگر صد لشکر انگیزد شبی سوی هزیمت می‌روند از هیبتِ هیجای عشق. در پردۀ نسیان بپیـچ و دفن کن اندر عدم من گر هوای دیگری، در دل نشانم جای عشق. خُلـد‌آشیانت می‌کند اندر سرای وصل یـار « اِلیـار»! اگر گوش آوری بر پردۀ آوای عشق. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.